خلاف جهت برف های دانه درشت و سرد قدم برمیداشتم صورتم پر از برف بودسرخ شده بودمبه او فکر میکردم و قدم هایم محکم تر شده بوداز هرجهت موفق بودم به ساختمان رسیدم وارد شدم جلوتر رفتمبا ظاهری یخ زده وارد اتاق شدم دنبال او بودم سر کج کردم که نگا هم به نگاهش گره خوردبه وجد آمدیمنشناختمش روسری ست لباسهایش طوسی بود به من خندید و مرا آدم برفی خطاب کردبلند میخندیدیمدوستش داشتم...نه به اندازه اونه به شکل اونه در دنیای اوبا این همه او و خنده هایش مرا ازبین میبردکنارم نشست خودم را چفت کرده بوده ام به شانه اشدلش برف میخواستبرفی سردتر از رفتارش...دلم میسوخت با آتشی سوزان تر از نگاهشکل مسیر حواسم پیش او بود اما پیشش نبودمدر دنیای رفاقت عاشقانه ام با او سیر میکردماو را گاهی نگاه میکردم صاف نشسته بود و با لبخند و فکری عمیق به بیرون زل میزدسرم را آماده بودم بر شانه اش بگذارمدلم محبتش را میخواستبیشتر از آنچه همیشه اعطایم میکردبیشتر از آنکه نگاهش را به من می دوختکنارش از هرچه هست آزادم و تا جدا میشویم تمام درد ها سراغم می آید درد های عجیب که منشا انها خودش استدل میبُرماما ن
برچسب:
نویسنده: نوید حیدریان
تاريخ: جمعه
13 اسفند
1395 ساعت: 18:12